پروفایل نویسنده

آرشیو مطالب

کلیه مطالب این وبلاگ

طراح قالب : آی تم



حس خوبیه که من و *تو* کنار همیم
سلام سلام

این پستم مخصوص دوستیه که خودشو پشت یه اسم مستعار قایم کرده

نگا دوست عزیز یا دشمن جونم

نمیدونستم انقد برات اهمیت دارم که هی برام کامنت میزاری وبهم سر میزنی

خواستم بگم از لطفت خیلی خیلی ممنون باعث خوشحالیمه که اینهمه طرفدار دارم به خودمم خیلی مینازم

چون از خیلیا که دورم ریختن سر ترم نفهمیده بودم که اینهمه برات ارزش دارم که هی زرت زرت کامنت میدی

منو دوستام هرچی باشیم از تویه لاشی که خودتو پشت نقاب قایم کردی سرتریم

بزار کلام اخر بهت بگم :

میای توو وبم خوشحالم میکنی چون میدونم که بهم خیلی اهمیت میدی

پنجشنبه پانزدهم خرداد 1393 19:53 |- هلن -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________



سلام به همه دوستان گلم و همه دشمنای عزیزم

دشمنای عزیزی که کامنت میزارین وچشم دیدن اینو نداریم که زندگیم خوشه و کنار عشقم حالم خوبه

باید به عرضتون برسونم که هرکاری کنین نمیتونین حال منوبگیرین پس همتون فدای خودموعشقم و زندگیم بشین و

الکی از روی حسودی تلاشی برای خراب کردن زندگی من نکنین چون من خیلی بالا تر از این حرفا و شما هستم و

لطفا با بزرگ تر از خودتون نپرین چون باید بهتون بگم خیلی بد میبینین و شما در حد من نیستین

چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1393 18:34 |- هلن -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________



اگر کاشفی از روی ناچار سلام را از میان دنیای واژه ها بیرون نمی کشید دیگر حتی در بر خورد هایمان هم با هم

تفاهم نداشتیم ....

به هر حال سلام...

heeeeeh.... دیدی اخرش اینم تموم شد ... اسفند رو میگم ... اره همونجوری که هر شروعی یه پایانی ...

وهر چیزی که شروع میشه یه روز باید تموم شد...

اسفندم داره تموم میشه با تموم خوبی ها و بدی هاش 92 تموم میشه و حالا ما موندیم ...شاید با یه عالمه خاطره

خوش شاید هم یه عالمه خاطرات تلخ...

شاید یه سری ها عاشق و شاید یه سری ها تنها...

یا شاید هم قسمت زندگی خیلی ها سفید و خیلی ها سیاه ... واسه همیشه سیاه..و

هی....

خودمو بگم توی این سال خیلی از ادما های بی ارزش از زندگیم شوت شدن و توو زندگیم جاش کسایی اومدن

که از دنیا هم برام با ارزش ترن ...

واسه کلام اخر بگم شفاف و صادقانه همتونو دوس دارم و بدون حاشیه میگم امیدوارم سال 93 براتون

بهترین سال باشه و ادمایی کنارتون باشن که فقط واسه خودتون بخوانتون نه واسه تنهایی نه واسه نیاز

بلکه واسه اینکه لایق دوس داشتنین

برا مخاطب خاصم

(دور و برتو نگاه کن ...تمام این هارو ببین ...

چون دوست ندارم هیچوقت حسادت توو زندگیت لکه ای بندازه ...

این منم ...

با تمام لجبازی های کودکانه ام ...

با تمام بد اخلاقی هام ...

امروز صادقانه بهت میگم که تا اخرین نفسم

دستاتو محکم گرفتم و محال میدونم برا خودم که

تنهات بزارم...نه...

من تنها...

اینکه تنهایی قشنگ نیس ...

(من)(تو)اره (ما)اینجوری قشنگه

من اینجوری دوس دارم ...

تا اخرش هستم تو هم میتونی باشی )

دوشنبه نوزدهم اسفند 1392 17:18 |- هلن -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________




بیایید در گلستان قلب هایمان گلزاری از فروتنی وتواضع بکاریم و با دستانی پر محبت و عاطفه ان هارا

به شکوفه های مهربان مظلومان هدیه دهیم

بیایید مثل یک قطره باران به دریای مهربانی که در سپر وی است بپیوندیم تا دریای مهربانی پیشروی کند

بیایید پر پرواز همدیگر باشیم تا در اوج اسمان های انسانیت پرواز کنیم

بیایید برای بدست اوردن قلب همدیگر از هم پیشی بگیریم نه برای شکستن قلب همدیگر پیشی بگیریم

پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392 16:46 |- هلن -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________



دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟


سه شنبه سیزدهم اسفند 1392 15:48 |- هلن -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________



می خوانمت با تمام وجود ...

می خوانمت با تمام احساس ...

می خوانمت با تمام زیبایی ...

معشوقم...

زیبایی زندگی ام فقط به تو بستگی داره

عزیزم ...

خوشبختی رو فقط با تو میشه حس کرد ...

تویی که خیلی صبوری ...

تویی که با وجود این همه بدی هام بازم منو میخوای

تویی که با وجود این همه بد اخلاقی هام بازم بهم میگی عاشقمی

تویی که سرت داد میزنم و باز بهم میگی وجودت وجود منه ...

تویی که توو موقع ناراحتی هام تنهام نمیزاری ...

تویی که توو همه حال درکم میکنی و با همه برام فرق داری ...

تویی که وقتی میرم بیرون میگی مواظب منم باش چون میدونی من و تو ما شدیم

من و تو یکی هستیم

تعهد فقط به ازدواج نیس

تعهد اینه که دل من با دل تو یکی شده...

امید وارم کنار هم خوشبخت شیم...




یکشنبه یازدهم اسفند 1392 21:45 |- هلن -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________



به نام خدا

در اسمان قلبم به اوج فضا سفر کردم ...

قاصدی از راه رسید و گرد رد پای تو را نشانم داد ...

برق در چشمان درخشانم چون باران برسد دل زمین میریخت و ندای زیستن را در گوش زمین زمزمه میکرد ...

رد پای تو چون روز روشن بود و من از شدت شوق خورده ریزه های خاک پای تورا جمع می کردم و به اوج میرفتم

نور روشنی که چشم هایم را نوازش میکرد ...

نظر من را به خود جلب کرد ...

هر چه جلو تر می رفتم جانم به لرزه می افتاد و قلبم به طپش ...

من تو را در بین صد ها فرشته که تو را نوازش می کردند یافتم و رغبتی در وجودم احساس می کردم که هر گز ان

را تجربه نکرده بودم ...

با ورود من به محفل عرفانی تو دستانم نورانی شد و سبک بال به تو نزدیک شدم و در عمق نگاهت گم شدم...

نگاهت را هیچ وقت از من نگیر ...

نگاهت من را دیوانه میکند ...

نوشته شده توسط خودم

جمعه دوم اسفند 1392 13:1 |- هلن -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________



تیک تاک ....تیک تاک.....تیک تاک ......

چشم هایم را به روی جهان دلتنگی هایم باز میکنم ...

پرده ی اتاقم را کنار میزنم و بی تفاوت روی صندلی صورتی رنگ اتاقم مینشینم وباز خیره می شوم ...

خودکار و کاغذ رنگی های روی میز ...

هه...

باز از جو تنهایی که در درونم هجوم اورده اند به قلم و کاغذ پناه می برم و می نویسم برایت...

اما شاید این دفعه برای اخرین بار ...

فکر نکنم تنهاییی انقدر مهربان باشد که مجالی برای زنده ماندن من دهد...

نیمی از حجم های حرف هایم را به روی کاغذ میکشم ...

دیگر دستم توانی ندارد ...

اشک هایم فرصتی برای دیدن نمی دهد ...

نمی دانم برای چندمین بار است که دیگر نمی توانم حجمی از بغض هایم را به دوش کاغذ بگذارم ...

بی چاره کاغذ که مدام در مشت هایم مچاله می شوند و هر کدامشان به سویی پرتاب...

دیگر دلم تاب نمی اورد ...

چه خوب است که وقتی حتی واژه ها بغض گلویت را معنا نمی کنند اما...

اما چشم های تو تمام حرف های مرا در خود خلاصه می کند

نوشته شده توسط خودم

دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1392 18:0 |- هلن -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________



به نام خالق زیبایی ها

تک بوته گل قلبم سلام!!!

اکنون که نگاه سرد و خسته ات را از پشت شیشه های حقیقت نظاره گر هستم دریایی از عشق در نگاه موج

میزند .وپری دریایی زیادی در دریای عشق تو شناور هستند که  دوست دارند به همراه موجی از دیدگانت به ساحل

خوشبختی برسند .اما این سرنوشت است که برای تو تصمیم میگیرد .معشوقم!!!!!معبودم را قسم دادم تا تورا از

میان صدها گل سرخ و از میان دریا های پر تلاتم عبور دهد وبه سلامت به این عشق دل باخته برساند و از صمیم

قلب بهترین ها را برایت ارزو مندم

یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392 14:43 |- هلن -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________



بسم الله الرحمن الرحیم


در باغ وجودم گل های فراوانی بود . گل معرفت و صفا . گل های عشق و دوستی گل های محبت و مهربانی . جای هیچ گونه خاری نبود . جای پستی و بی وفایی جای بی مهری و بی محبتی نبود ...

هر چه بود عشق بود و صفا و من اسم ونام تورا در بین صد ها گل کاشتم .

نهال تو در وجودم جوانه زد . رشد کرد و شکوفه داد

اما ...

اما هیچ وقت به روی من نخندید . جوی اب تو از معرفت و مهربانی بود و خاک پای تو از عشق و دوستی بود

اما ثمره درخت وجود تو نیم نگاهی هم به این باغبان پیر دل خسته نکرد

اما باغبان هم انقدر بی وفا نیست که ریشه درخت توراقطع کند

او تورا از میان صد ها گل چید و با یک نگاه اسیر وجودت شد

تو در من ریشه دواندی و بزرگ شدی و با جان و روح من خو گرفتی و در مقابل دیدگان پر از اشک من اسطوره ای از خوبی های جهان شدی حرف از نگاه تو تبدیل به سخن می شد . گل لبخند در نگاه تو شکوفا می شد

عطر عشق از جان تو به مشام می رسید .

چگونه می توان یاد تورا با پاک کن حوادث روزگار پاک کرد ؟؟؟؟

تو در من هستی و خواهی ماند اگر کوتاهی را برای من روا داشتی اما من بلندی ها و اوج را برای تو به ارمغان می اورم.

پس منتظر باش!!!!!!!!!!!

دوشنبه بیست و یکم بهمن 1392 17:56 |- هلن -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________



Aytem.ir