چشم های تو...
چشم هایم را به روی جهان دلتنگی هایم باز میکنم ...
پرده ی اتاقم را کنار میزنم و بی تفاوت روی صندلی صورتی رنگ اتاقم مینشینم وباز خیره می شوم ...
خودکار و کاغذ رنگی های روی میز ...
هه...
باز از جو تنهایی که در درونم هجوم اورده اند به قلم و کاغذ پناه می برم و می نویسم برایت...
اما شاید این دفعه برای اخرین بار ...
فکر نکنم تنهاییی انقدر مهربان باشد که مجالی برای زنده ماندن من دهد...
نیمی از حجم های حرف هایم را به روی کاغذ میکشم ...
دیگر دستم توانی ندارد ...
اشک هایم فرصتی برای دیدن نمی دهد ...
نمی دانم برای چندمین بار است که دیگر نمی توانم حجمی از بغض هایم را به دوش کاغذ بگذارم ...
بی چاره کاغذ که مدام در مشت هایم مچاله می شوند و هر کدامشان به سویی پرتاب...
دیگر دلم تاب نمی اورد ...
چه خوب است که وقتی حتی واژه ها بغض گلویت را معنا نمی کنند اما...
اما چشم های تو تمام حرف های مرا در خود خلاصه می کند
نوشته شده توسط خودم