نوشته های خودم
در باغ وجودم گل های فراوانی بود . گل معرفت و صفا . گل های عشق و دوستی گل های محبت و مهربانی . جای هیچ گونه خاری نبود . جای پستی و بی وفایی جای بی مهری و بی محبتی نبود ...
هر چه بود عشق بود و صفا و من اسم ونام تورا در بین صد ها گل کاشتم .
نهال تو در وجودم جوانه زد . رشد کرد و شکوفه داد
اما ...
اما هیچ وقت به روی من نخندید . جوی اب تو از معرفت و مهربانی بود و خاک پای تو از عشق و دوستی بود
اما ثمره درخت وجود تو نیم نگاهی هم به این باغبان پیر دل خسته نکرد
اما باغبان هم انقدر بی وفا نیست که ریشه درخت توراقطع کند
او تورا از میان صد ها گل چید و با یک نگاه اسیر وجودت شد
تو در من ریشه دواندی و بزرگ شدی و با جان و روح من خو گرفتی و در مقابل دیدگان پر از اشک من اسطوره ای از خوبی های جهان شدی حرف از نگاه تو تبدیل به سخن می شد . گل لبخند در نگاه تو شکوفا می شد
عطر عشق از جان تو به مشام می رسید .
چگونه می توان یاد تورا با پاک کن حوادث روزگار پاک کرد ؟؟؟؟
تو در من هستی و خواهی ماند اگر کوتاهی را برای من روا داشتی اما من بلندی ها و اوج را برای تو به ارمغان می اورم.
پس منتظر باش!!!!!!!!!!!